تبليغاتX
ارجن آباد

ارجن آباد

آهو وصياد و صيد و آهو و صياد وصيد و آهو و صيادو و صيد و آهو و...........

سلام بازم يه غزل عاشقانه ي قديمي

.

.

.

صیاد را-درست-نبایدشکارکرد

پس پیش ابروان توباید چه کارکرد؟

 

نقاش می کشیدتورادرخیال خویش

 شاعرشدآن زمان که نگاهی به کارکرد

 

تیغ نگاه وطرّه ی گیسو وموبه مو

برروی چهره ی توبه اندازه کارکرد

 

باید که دست برد به مویت به هردلیل

"مزدآن گرفت جان برادر که کارکرد"

 

صیاددست برده که صیدت کند ولی

گاهی نبایدآهوی خود راشکارکرد

 


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 10:4 توسط مهدی زمستان

آن مملکتی راکه به بیگانه رسیده

سلام

اینم یه غزل عاشقانه ی قدیمی:

.

.

.

اشکم که روان گشته وتاچانه رسیده

درکاسه ی دست توبه پیمانه رسیده

 

ازچاه زنخدان توتا چشم توازاشک

راهی ست که برعکس به میخانه رسیده

 

بادست نوازشگرت آرام نمودی

هرزلزله ای را که بر این شانه رسیده

 

انگشت روانم طرف خال سیاهت

موری ست که باعشق به یک دانه رسیده

 

بعداز شب پیله شب شمع است وپریدن

وهمی ست که یک عمربه پروانه رسیده

 

باید که فراموش کنم پیرهنت را

آن مملکتی راکه به بیگانه رسیده


+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389 ساعت 9:24 توسط مهدی زمستان

بارون میاد

سلام دوستان صمیمی

راستش ۲۱ دی سالگرد دوتا شدنم بود

ضمن تبریک به همراه مهربانم با یه ترانه این بار به روز میشم

.

دانلود آهنگ بارون میاد با صدای پویا بیاتی روایتی از مهدی زمستان

.

.

.

بارون میاد تا پشت در باشیم

ما تو لباس یه نفر باشیم

بارون و چتر و کوچه همدستن

تا ما به هم نزدیک تر باشیم

 

من مال یه دنیای کوچیکم

دنیای کوچیکی که تاریکم

دورم که باشم از تو می دونم

به دوری تو خیلی نزدیکم

 

تقویم من هر روز غم داره

هر روز صد تا متهم داره

دنیام پر از فردا و دیروزه

تقویم من امروزو کم داره

 

صحبت سر امروز و فردا نیس

تو دنیای تو واسه من جا نیس

هر جای این کابوسو می گردم

انگیزه ای به اسم رویا نیس

 

پیراهن بارونو می پوشم

دنیا رو می گیرم تو آغوشم

اما چه آسون می رم از یادت

وقتی می گی یادت فراموشم


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ساعت 13:34 توسط مهدی زمستان

انگور را به جرم نکرده به دار بست

سلام دوستان دیگه مرتب به روز میشم به جون وحید

.

.

.

.

یک چشم را گشود یکی را خمار بست

در را پس از ورود به روی شکار بست

 

سنجاق سر به مو زد و این سدّ ِسُست را

بیهوده در برابراین آبشار بست

 

با هر مژه به قاعده ی طب سوزنی

دانه به دانه دور مریضش حصار بست

 

تا از کنار پلک نیایم به خواب او

هردیده را به روی جهان با فشاربست

 

هر کار کرد ماه زمینی شود،نشد

قانون سخت جاذبه را هم به کار بست

 

بدمست را گذاشت به حال خودش ولی

انگور را به جرم نکرده به دار بست

 

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ساعت 13:41 توسط مهدی زمستان

سلام باز هم خیلی از دوستان گفته بودند که شعر عاشقانه نیست

ولی به جون خودم این دیگه عاشقانه ست

...

...

...

...

روز از آن خودت رویای شب را پس بده

راحت من را بگیر وتاب وتب  را پس بده

چیده ام در سینی لب خوشه ی لبخند را

دانه ای بردار و سینی رطب  را پس بده

لب گرفتی از من وگفتی سحر پس می دهم

صبح شد بدقول! قدری از طلب  را پس بده

هرچه را کردم تصور در خیال هرشبم

مثل آن چاهی که کندم زیر لب  را پس بده

گوشه ی پیراهنت در شرط تملیک من است

در بیار از تن به بیمارت مطب  را پس بده

...

...

واین شعر ادامه دارد

 


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389 ساعت 13:11 توسط مهدی زمستان

دوستان همراه سلام اما ایندفعه عاشقانه:

...

...

...

...

...

زندگی مرگ دوتا جام شراب از دو طرف

روح وتن مست مرا کرده خراب از دو طرف

نه به دنیای درون می نگرم نی به برون

چشم بی حوصله ام رفته به خواب از دو طرف

به خودم راست نگفتم به تو بدتر گفتم

بسته ام یکسره برچهره نقاب از دو طرف

مرگ محصور خودش کرده مراچون رودی

که از آب است و رسدباز به آب از دو طرف

بیست ونه سال از این دست به آن دست فقط

هی کشیدند مرا مثل طناب از دو طرف

چه پس از مرگ چه قبل از متولد شدنت

زندگی مثل سراب است سراب از دو طرف


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389 ساعت 1:2 توسط مهدی زمستان