| سلام
اینم یه غزل عاشقانه ی قدیمی:
.
.
.
اشکم که روان گشته وتاچانه رسیده
درکاسه ی دست توبه پیمانه رسیده
ازچاه زنخدان توتا چشم توازاشک
راهی ست که برعکس به میخانه رسیده
بادست نوازشگرت آرام نمودی
هرزلزله ای را که بر این شانه رسیده
انگشت روانم طرف خال سیاهت
موری ست که باعشق به یک دانه رسیده
بعداز شب پیله شب شمع است وپریدن
وهمی ست که یک عمربه پروانه رسیده
باید که فراموش کنم پیرهنت را
آن مملکتی راکه به بیگانه رسیده
+ نوشته
شده در شنبه نهم بهمن 1389
ساعت 9:24 توسط مهدی زمستان
|